تبليغاتX
 سگ خانه زاد
 

دانلود کامل داستان

برای دانلود روی تصویر زیر کلیک کرده و بر روی کلید دانلود کلیک کنید


 

نوشته شده توسط Saman در دوشنبه 1387/03/13 ساعت 19:59 موضوع متفرقه | لینک ثابت


....

پایان


 

نوشته شده توسط Saman در جمعه 1387/03/10 ساعت 1:28 موضوع | لینک ثابت


سگ خانه زاد - 149

سیف اله با اولین پرواز امروز صبح ایران را ترک کرد.

شاهین عکسی مقابل فلور گرفت. گفت: ببین فلور... پدر عاشق این دختر بود... یه مانکن آلمانی بود که همیشه پدر ازش عکس میگرفت... اسمش فلور بود... پدر عاشق چشمای آبیش بود... این فلور دیوونه ش کرده بود... ولی همیشه سر دووندش... پدر هنوزم دوسش داره... تا این آخرا هم میشنیدم که شبا اسمشو داد میزنه... هیچکس نمیتونه براش جای اونو پر کنه...

فلور عکس را گرفت و با شگفتی نگاهش کرد.

او دختر بلند قامتی بود که چشمان آبی و موهای خرمایی داشت. دختر پیراهن لختی به تن داشت به رنگ صورتی با گلهای درشت سفید. و صندلهای سفید با لژهای بلند. النگوهای رنگارنگ و درشتی به دست داشت. یک پایش را بر پای دیگر انداخته بود و مقابل پرده ای که تصویر ساحل بر خود داشت بر روی یک صندلی حصیری نشسته بود. انگار حقیقتاً کنار ساحل نشسته و با آنکه موهایش در جا ثابت بودند میتوانستی حس کنی که نسیمی آنها را به رقص وامیدارد. نگاه تحقیر آمیزش را به عاشقانِ نامرئیِ لب ساحل نقاشی شده، در عمق چشمان آبی اش حس میکردی.

به او لبخند میزد.

نامش فلور بود.


 

نوشته شده توسط Saman در جمعه 1387/03/10 ساعت 1:28 موضوع سگ خانه زاد - 150 - 140 | لینک ثابت


سگ خانه زاد - 148

دستگیره در اتاق بارمان را نچرخاند. گوش به در چسپاند. بوی نسرین را شنیده بود. حالا صدایش را میشنید.

به آشپزخانه رفت. چرا تا به آن روز مثل احمقها به انتظار اسلحه گرمی نشسته بود؟ که میخواست از عالم غیب برسد؟ او لمس دسته چاقوی آشپزخانه را دوست داشت. به او اطمینان میداد. خواست از پله ها پایین رود اما چیزی چندشش را برمی انگیخت: دیگر نمیخواهم اندام زشتت را ببینم که دور بارمان من میچرخی.

جلوی در اتاق ژانت ایستاده بود.. ژانت مقابل تلوزیونش آرمیده بود. فلور به در و دیوار اتاق دقیق شد. آنطور که بارمان گفته بود ژانت برایش "فقط یک حیوان" نبود. او اتاق مجللی داشت. مجلل برای یک حیوان. پس تو فقط برایش یک "حیوان" نیستی. به چاقویی که در دست داشت نگاه کرد. به ژانت نزدیک شد و با بند چرمی قلاده اش دهانش را بست. ژانت با چشمانی مهربان نگاهش میکرد. فلور به مهربانی اش پوزخند میزد. دست و پاهای او را میبست.

و بعد برید.

دستهایش.

پاهایش.

توانست شکم لجنش را پاره کند.

به خوبی.

خون او برایش عطر خوبی داشت.

عطر طغیان.

قلبش هنوز میتپید وقتی بیرون کشیدش.

مقابل اتاق بارمان ایستاد. در را باز کرد و قلب سگ خانه زاد بارمان را به میان اتاق انداخت. نسرین آنجا زیر پاهای بارمان بود. بارمان به آرامی برگشت: فلور چرا بدون در زدن...

کلام در دهانش خشکید.

قلب تپنده ای وسط اتاق بود و فلور سراپا غرق خون.

فلور فریاد کشید: به اون بگو بره! تو مال منی! میفهمی؟ تو مال منی!

چاقو را به نسرین که فریاد میکشید نشان داد.

او دختر سیف اله بود.

این مثل برق از ذهن بارمان گذشت و تا مغز استخوانش را سوزاند.

ملیحه آنجا در آن اتاق نشسته بود. میگفت: من از فلورم میترسم!


 

نوشته شده توسط Saman در جمعه 1387/03/10 ساعت 1:27 موضوع سگ خانه زاد - 150 - 140 | لینک ثابت


سگ خانه زاد - 146

-چرا پکری فلور؟

حامد کمی آب نوشید.

-هیچی... حال هم ندارم در مورد ماندانا باهات جر و بحث کنم.

حامد چیزی نگفت. قبلاً به اندازه کافی با هم بحث کرده بودند.

فلور سیگاری روشن کرد. پرسید: حامد تا حالا شده وقتی یه کسی که هیچوقت نبوده، بره، احساس تنهایی کنی؟

حامد چشمهایش را جمع کرد: چی؟

آقا ولی دو فنجان مقابل آنها گذاشت.

-هیچی. ولش کن. نمیتونی بفهمی.

در کافه باز شد و پگاه وارد شد. فلور بلند شد که به استقبال مهمان سرزده اش برود. قلبش به تپیدن افتاده بود: چه به موقع آمدی!

پسری پشت سر پگاه وارد شد. دستش را گرفت و او را به طبقه بالا برد.

پگاه به فلور نگاه نمیکرد.

فلور در جا نشست.


 

نوشته شده توسط Saman در جمعه 1387/03/10 ساعت 1:26 موضوع سگ خانه زاد - 150 - 140 | لینک ثابت


سگ خانه زاد - 145

-بیا فلور... این شاهینه...

فلور انتظار نداشت اما شاهین او را در بغل گرفت و بوسید. گفت: پدر نگفته بودی خواهرم انقدر خوشگله!

سیف اله خندید. گفت: عکستو بهش نشون ندادم! میخواستم سورپریز بشه!

فلور با انگشت به گونه شاهین زد: تو هم خوشگلی! شکل خودمی!

-بچه ها بیاین با هم جشن بگیریم!

سیف اله به آشپزخانه رفت تا نوشیدنی بیاورد. شاهین دست فلور را گرفت و مقابل خود نشاندش: فلور...

-چیه؟

-کار خوبی کردی اومدی...

-من خوشحالم که تو برادرمی...

سیف اله کنار فلور نشست و او را در بغلش گرفت. فلور بی مقدمه پرسید: چرا ماندانا رو کتک زدی؟

سیف اله لحظه ای مکث کرد: پس اون نامرد از تو خبر داشت؟

-نه... گفتم که... من تعقیبت میکردم... ماندانا رو خونه مرتضی دیدم... بعد یه کاری کردم پیدام کنه... تو نگفتی منو پیدا کردی؟

سیف اله خندید: بذار مث سگای احمق دنبال دمشون بدون! اینجوری کمتر فکر دور زدن من می افتن!

-ماندانا برنمیگرده پیش ننه م. میترسه...

سیف اله کمی نوشید: پس همون بهتر که کتک خورد.

فلور به این گفته اندیشید.

چطور میتوانست درباره خواهرش اینطور قضاوت کند؟

اما بیشتر که فکر میکرد به سیف اله حق میداد.

شاهین پرسید: فلور تو دوست پسرم داری؟

فلور خندید: من دوست دختر دارم! اسمش پگاهه!

سیف اله باز برای خودش ریخت: بله! خودشو به خاطر اون خانم زده تیکه پاره کرده نمیبینی؟

شاهین از خنده ریسه رفته بود. باور نمیکرد.

اما سیف اله به شادی اشان پایان میداد: بچه ها... من باید برم... حداقل یه مدت زیادی... با پاسپورت جعلی از کشور خارج میشم...

شاهین و فلور به پدرشان نگاه کردند.

-شاید یه ترتیبی دادم شما دو تا رو هم بردم... ولی فعلاً وقت نیست... ناصر خیلی دهنشو باز کرده... زیادی... اون خیلی میدونسته...

بچه ها حرفی نمیزدند.

سیف اله رو به پسر بزرگش کرد: شاهین... چهار تا چمدون پول تو صندوق امانت بانکه... همون که به اسم صادقی گرفتیم... دوتاش مال توئه دوتاش مال فلور... مراقب همدیگه باشین... فلور...

نگاهش به سمت فلور بود. موهایش را نوازش میکرد و او را تماشا میکرد: شاید فکر کنی تو به شاهین نیاز پیدا میکنی. اما میخوام بهت بگم شاهین خیلی بیشتر به تو نیاز داره. تو توی این دنیا مادرت و بارمانو داری... اما شاهین... فقط تو رو داره...

فلور به برادرش که بی لبخند او را مینگریست نگاه کرد.

-مراقبش باش فلور. در مورد ناصر...

فلور باز به سیف اله نگاه کرد که میگفت: رو کمک شاهین حساب کن.


 

نوشته شده توسط Saman در جمعه 1387/03/10 ساعت 1:26 موضوع سگ خانه زاد - 150 - 140 | لینک ثابت


سگ خانه زاد - 144

به پگاه گفت: بیا... اینو بپوش... خوشگل میشی!

پگاه به لباس صورتی ای که فلور هدیه اش میکرد نگاه کرد: فلور چه نازه!

-مال توئه...

صدای نسرین را میشنید که با الهه سلام و احوالپرسی میکرد.

-فلور چرا این کارو کردی؟ من خجالت میکشم!

فلور خندید: من دوست دارم دوست دخترم لباس صورتی بپوشه!

میدانست که حالا نسرین با بارمان تنهاست.

او هم با پگاه تنها بود.

پگاهش را که لباس صورتی به تن میکرد تماشا میکرد و در ذهن ثبتش میکرد تا نقاشی اش کند.


 

نوشته شده توسط Saman در جمعه 1387/03/10 ساعت 1:25 موضوع سگ خانه زاد - 150 - 140 | لینک ثابت


سگ خانه زاد - 143

ماندانا سعی میکرد بچه هایش را آرام نگه دارد. گفت: نمیدونم... یه پسری اینو به من داد...

فلور کپی های خودشان را میشناخت: حتماً تو را میکشم حامد! بارمان گفت: کپیه... شاید یکی شما رو میشناخته اینو عمداً داده به دستتون... عمداً از روش کپی کرده...

-حالا... مگه شما خانواده منو میشناسین که آگهی دادین؟

بارمان به فلور نگاهی کرد و لبخندی زد. الهه چای تعارف میکرد. فلور گفت: ماندانا من فلورم.

ماندانا نتوانست تعارف الهه را پاسخ دهد. کودک شش ماه اش را روی مبل گذاشت. حتی نمیتوانست بلند شود. نمیدانست باید شاد باشد یا نه. هنوز جای شلاقهای سیف اله بر تنش بود.

فلور خودش بلند شد: نمیخوای بغلم کنی؟

ماندانا با تردید بلند شد. خواهرش را در آغوش گرفت. نتوانست او را نبوسد. گفت: فلور تو همیشه با ما فرق داشتی... تو اینجا چکار میکنی؟

-من اینجا زندگی میکنم. ماندانا تو باید برگردی پیش ننه...

ماندانا او را از خود جدا کرد و گفت: نمیشه فلور... اصغر نمیذاره... اصغر منو از بابا خرید...

-بابات مرد.

ماندانا در جا نشست.

-بهتر شد که مرد. از وقتی مرده ننه حالش خوبه. توی ده زندگی میکنه. با خانوادش. با فرانک و میترا. با داداشای دو قلوم. تو اونا رو ندیدی. امیر پاشا هم برگشته.

ماندانا چیزی نمیگفت. به بارمان نگاه کرد. بارمان حس کرد که باید آن دو را تنها بگذارد. گفت: فلور... من میرم خونه خاله. اگه خواستین یه آژانس بگیرین بیاین...

وقتی تنها شدند ماندانا بلند شد و کودکش را بغل کرد. بچه چهار ساله اش هم دیگر آرام گرفته بود و به تماشای طوطی ها مشغول بود. رحمت به او نزدیک میشد تا او را به داخل گلخانه ببرد. دستش را بر شیشه های گلخانه میکشید که رحمت او را به داخل هدایت کرد. ماندانا گفت: فلور... این آقا کی بود؟

-بارمان.

ماندانا به رحمت نگاهی کرد: بیا بریم یه جایی که کسی حرفامونو نشنوه.

فلور او را به اتاقش برد. ماندانا روی کاناپه نشست: تو ازدواج کردی؟ با اون؟

فلور خندید: نه!

ماندانا با خشم گفت: پس چی؟ ننه فروختت؟

فلور عصبانی میشد: چی میگی ماندانا؟ نه! من با بارمان زندگی میکنم که برم مدرسه! همین! ننه منو بهش سپرده اونم مراقبمه! خیلی!

ماندانا کمی اندیشید و حرفهایش را مزه کرد.

-بگو ببینم! دوقلوها که گفتی! حکمت دوستشون داشت؟

فلور پوزخندی زد و سیگاری روشن کرد: آره! من نمیذاشتم کسی به ننم دست بزنه! عین من حرومزاده نیستن! همینو میخواستی بدونی؟

جمله آخرش را تقریباً فریاد کشید.

ماندانا سر به زیر انداخت. در اولین برخوردش با خواهر چهارده ساله اش تند رفته بود. اما به خاطر خودش بود. انگار فلور بیش از آنچه او فکر کرده بود میدانست.

-فلور پس تو میدونی؟

-آره! من همه چیزو میدونم!

ماندانا سعی میکرد کودکش را بخواباند.

-نه فلور. تو هنوز یه چیزی رو نمیدونی. اون کسی که واقعاً پدرته دنبالته! اون آدم خیلی خطرناکیه! خطرناکتر از اون چیزی که فکر کنی! اون عزرائیل زنده س فلور! همه آدماشو بسیج کرده که تو رو پیدا کنن! همه آیندت خراب میشه اگه پیدات کنه! میخواد تو رو بکنه عین خودش!

-تو از کجا میدونی دنبالمه؟

فلور حدس میزد. همانروز که سیف اله برای دیدن کسی به خانه مرتضی رفته بود.

-از من بازجویی کرد! نذار تنمو بهت نشون بدم! نمیدونی با من چکار کرد! میگفت همتون به من خیانت کردین ولی خودتم میدونی که من ازت خبر نداشتم! مرتضی رو سر به نیست کرده! اصغر میگفت چند روزه مرتضی نیست! میگفت وقتی سیف اله کسی رو میکشه دیگه جسدشم پیدا نمیکنن! معلوم نیست چکار میکنه! فلور من وحشی گریاشو دیدم! وقتی بچه بودم... هیچوقت یادم نمیره وسط اون کویر با مادرمون چکار کرد! فریاداشو یادم نمیره! وقت و بی وقت فریاد میکشید! نصفه شبا غوغایی به پا میکرد که خوابو به مارای بیابونم حروم میکرد! ولی وقتی تو به دنیا اومدی یه آدم دیگه شد! نرم شد! فلور من از پیش اصغر تکون نمیخورم! این زندگی که من الآن دارم واسم بهشته! من هیچ جا نمیرم!

فلور کمی سکوت کرد: ولی ننه دوستت داره... میخواد ببینتت...

-اگه سیف اله بفهمه من ننه رو پیدا کردم تا اونجا میره دنبالش! اونم اذیت میکنه!

فلور لبخند زد: اتفاقی نمی افته. خیالت راحت باشه.

ماندانا اخمهایش را در هم کشید: من هیچ جا نمیرم فلور... نمیخوام بازم سیف الهو ببینم! تو هم زندگیتو بکن! یه کاری کن! اسمتو عوض کن تا پیدات نکنه!

فلور باز گفت: اتفاقی نمی افته... اقلاً برو ننه رو ببین...

-نمیشه... من تا همینجام که اومدم واسه تو خطرناکه... انقدر با احتیاط اومدم و مراقب بودم کسی دنبالم نباشه... اما تو هیچوقت نمیتونی آدمای سیف الهو ببینی! هیچ وقت نمیفهمی کجا دنبالتن!

فلور پدر قدرتمندش را میپرستید. گفت: گفتی کتکت زده؟

-آره! لختم کرد و تا جون داشتم منو زد. آخرش خودش خسته شد و دست کشید.

فلور اخمهایش را در هم کشید: ببینم!

ماندانا کمی لباسش را بالا کشید تا خطر را به فلور نشان دهد. گفت: تو دقیقاً چهره اونو داری! خدا کنه ذات اونو نداشته باشی!

فلور به جای جای ضربه های کمربند سیف اله نگاه میکرد: فکر میکنی داشته باشم؟

ماندانا به آرامی گونه خواهر زیبایش را نوازش کرد: نمیدونم... خدا کنه نداشته باشی...

و فلور اندیشید: فکر کنم دارم...


 

نوشته شده توسط Saman در جمعه 1387/03/10 ساعت 1:25 موضوع سگ خانه زاد - 150 - 140 | لینک ثابت


سگ خانه زاد - 142

مراسم عقد در محضر پایان یافت و آنها به خانه میرفتند. در ماشین بارمان به فلور نگاه کرد: تو فکری عزیزم؟

-هیچی... جالبه که خاله شهلا شوهر کرده...

-آره... حالا دیگه احساس تنهایی نمیکنه...

فلور فکر کرد که بارمان احساس تنهایی میکند؟ با ژانت؟ نه. چرا احساس تنهایی کند؟ دیشب باز با ژانت در اتاقش خوابیده بود و به فلور گفته بود به اتاق خود برود. با ملایمت گفته بود که نمیخواهد اتفاقی بیفتد. و از فلور خواهش کرده بود. و صبح که فلور برای صبحانه پایین رفته بود دیده بود بارمان با تلفن با نسرین حرف میزند. چرا احساس تنهایی کند؟

خودش هم حالا احساس تنهایی نمیکرد. نه تا وقتی که سیف اله آنجا بود. هنوز برادرش را ندیده بود. نمیدانست او میتواند با شاهین کنار بیاید؟ و هنوز چیزی به بارمان نگفته بود. سیف اله خواسته بود. به فلور گفته بود که نمیتوانی روی من حسابی کنی. پس با بارمان بمان. و بارمان نباید بداند که تو پدر مجرمی داری. گفته بود که او انسان شریفیست. سیف اله گفته بود که بارمان انسان شریفیست.

فلور بارمان را دوست داشت.

سالها بود که او را دوست میداشت.

و اولین شبی که با خوابیده بود فهمیده بود تنها بارمانست که میتواند به او لذت همخوابگی را دهد و نه کس دیگری از مردان.

بارمان به او لبخند میزد: خاله من فکر کرده دختر هیجده ساله س! میبینی چه لباس خوشگلی پوشیده؟

فلور دست بارمان را که در دست دیگرش قلاده ژانت بود گرفته بود و از بین مهمانها رد میشد: آره! خیلی هم خوشگل شده! ببینش!

بارمان به خاله اش نزدیک شد و او را بوسید. خاله فلور را بوسید و عروسی او را آرزو کرد. فلور فکرد: عروسی من؟ من عروسی کنم؟ پس پگاه چی؟

بارمان حتی زنجیر ژانت را باز نکرده بود که تلفن او را خواست.

پس از گفتگویی کوتاه با تلفن به سمت فلور دوید: فلور! ما باید زود برگردیم خونه!

شهلا شنید: چرا خاله؟

-زود برمیگردیم خاله! فعلاً میریم! ولی زود میایم!

فلور پر از سوال به دنبال او میرفت. بارمان ژانت را سوار ماشین کرد. فلور پرسید: چی شده؟

بارمان با لبخند میگفت: اصلاً نپرس! اصلاً! فقط بیا!

بارمان تا خانه چیزی نگفت. قلب فلور در سینه میتپید. این اولین بار بود که چیزهایی را از بازمان مخفی کرده بود و حالا از آنها میترسید. میدانست که دروغگوی خوبی نیست. چقدر از خودش متنفر شده بود.

بارمان در خانه شان را باز کرد: برو تو فلور! برو ببین کی تو خونه س!

فلور نفس راحتی کشید. حدسش آسان بود.

ماندانا آنجا بود.


 

نوشته شده توسط Saman در جمعه 1387/03/10 ساعت 1:24 موضوع سگ خانه زاد - 150 - 140 | لینک ثابت


سگ خانه زاد - 141

-خانم! خانم!

ماندانا برگشت. بچه در بغلش نقی زد. حامد به دو به او نزدیک شد: خانم شما خوندن بلدین؟

-آره... چطور؟

حامد میدانست که فلور دعوای مفصلی با او خواهد کرد. حق داشت. اگراصغر شاهی او را میدید که با ماندانا حرف میزند؟ به تندی کاغذ را به دست ماندانا داد و با سرعت دوید و از او دور شد.


 

نوشته شده توسط Saman در جمعه 1387/03/10 ساعت 1:24 موضوع سگ خانه زاد - 150 - 140 | لینک ثابت


سگ خانه زاد - 140

سیف اله از مقابل در کنار رفت: بیا تو.

با شگفتی دخترش را که قد کشیده بود مینگریست.

او را به خانه برد و کنار بخاری نشاندش. بی حرفی نوشیدنی گرمی به دستش داد.

فلور نقاشی را لخت کرد: این مال توئه.

سیف اله به تصویر خود که انگار زنده بود خیره شد.

مبهوت بود.

فلور کمی از شکلات داغش نوشید: چرا گذاشتی من با حکمت بمونم؟

سیف اله مقابلش زانو زد و مشغول در آوردن لباسهای خیسش شد.

لال شده بود.

-چرا منو پیش خودت نگه نداشتی؟ میدونی با من چه کار کردن؟

سیف اله درمانده سرش را به اطراف جمبانید: نمیدونم...

-میدونی با مادرم و با خواهر برادرام چه کار کردن؟

سیف اله باز سر به اطراف جمباند و بند کفشهای او را باز کرد: نمیدونم...

-حالا نمیخوام بازم از دست بدمت. تو باید فرار کنی. زود.

سیف اله سر بلند کرد و با بغض او را نگریست: چرا؟

-دنبالتن. تو آدم کشتی من میدونم.

سیف اله مستاصل سوال میکرد: تو از کجا میدونی؟

-تو پدر منی. من تو رو میشناسم. ناصر فروختت.

-بشین ببینم...

فلور در سکوت سیف اله که سیگار برگ دود میکرد و مینوشید قصه تلخی ها و شیرینی های زندگی اش را برایش گفت. سیف اله گوش میداد.

-تو منو به این دنیا آوردی. من نمیدونم چرا.

سیف اله سرش را به دیوار تکیه داد: منم نمیدونم... فلور... انگار اون شب ساخته شده بود که من یه فلور دیگه که امید زندگیم بشه برای خودم بسازم. اون شب اولین و آخرین باری بود که من اون کارو کردم... هیچ وقت نفهمیدم چرا اون اتفاق افتاد... دیوونگی بود... مستی بود... داغی تابستون و نیاز بود فلور... خشم بود... خشم از همه اون کثافتایی که دورم بودن و به هیچ چیز به جز درد تنشون و پول کثافتشون فکر نمیکردن... نیاز داشتم... نیاز به یه آغوش... که یه لحظه منو بکَنه... منو جدا کنه... منو ببره به لذت یه عشق چند لحظه ای... نیازم به صورت یه زن بود توی تاریکی و غبار اون کویر که باز یه تصویر برای یه عکسبرداری بهم بده...

به سمتش برگشت و نگاهش کرد: تو خیلی خوشگلی فلور... قشنگترین دختری که من تو همه زندگیم دیدم... منو ببخش فلور...

فلور به "پدرش" لبخند زد: میبخشمت.

-انقدر که فکر میکنی بی خیال نبودم. اونی که بهت خیانت کرد من نبودم. مرتضی و ناصر و پدرشون بودن.

فلور چیزی نگفت و از جیب کاپشنش پاکت سیگارش را درآورد. نوبت سیف اله بود تا حرف بزند.

-من به مرتضی و پدرش گفتم که بذارن خانواده حکمت تو خونشون زندگی کنن... بهشون هر ماه پول زیادی دادم... گفتم به محض اینکه تو عقلت رسید موضوع رو بهت بگن. اما من وسط اون کویر لعنتی گیر کرده بودم و به اون کثافتا اعتماد کرده بودم. همه عین سگ از من میترسیدن. هیچکس به خواب نمیدید که بخواد همچین کاری با من بکنه. اما اون احمقا این کارو کردن. تو قرار بود تو ناز و نعمت باشی. بهشون گفته بودم که وقتی بیام میبرمت پیش خودم. ولی حالا که اومدم دیدم که تو نیستی. دیدم حتی ازت بی خبرن. دیدم همه اون پولا رو که مال تو بوده صرف عیاشی و سرمایه سازیشون کردن...

-بارمان نمیذاشت اونا ازم خبر داشته باشن. اونا بهم تجاوز کردن.

سیف اله سرش را تکیه دهد و چشمانش را بست: انقدر اینو تکرار نکن. تقاصشو زن و بچه هاشون پس میدن. مطمئن باش!

فلور گفت: زن و بچه هاشون که گناهی ندارن!

سیف اله فریاد کشید: مگه تو گناهی داشتی؟

فلور خندی ای عصبی کرد: اونا با آزار من از تو انتقام میگرفتن!

سیف اله آهی کشید. سر به زیر انداخت: عین سگ زیر دست من کتک میخوردن. اون ناصر لجنو من آدم کردم. فکر کردم آدمه. می اومد از تو واسه من تعریف میکرد. میگفت عین یه پرنسس زندگی میکنی...

فلور پوزخندی زد: آره! عین یه پرنسس نصفه شب سیگار میفروختم! عین یه پرنسس تو خیابون بهم تجاوز میکردن! عین یه پرنسس از سرما کبود میشدم و گرسنگی میکشیدم!

فلور بی مهابا سیگار میکشید و اشک میریخت. سیف اله میخواست او بگوید. میخواست نفرتش بالا بگیرد.

-من مثل یه پرنسس بودم! وقتی رو مقوای شیرینی که از تو آشغالا پیدا میکردم مشق و دیکته مینوشتم! وقتی بچه های مدرسه با انگشت نشونم میدادن و میگفتن این فلور وهابانه که پول نداره! میبینی سیف اله؟ طلبکارای حکمت که می اومدن من قرضشونو میدادم که مادرم زیر دست و پاشون اشک نریزه! همه تنم درد میکشید! اما دم نمیزدم! نمیخواستم اشکای مادرمو ببینم! میخواستم خیال کنه که من قوی ام! میخواستم خیال کنه که من مردم! نمیخواستم فکر کنه که تنهاست! سیف اله حتی وقتی ناصر طعنه میزد که من حرومزادم من افتخار میکردم که دختر حکمت نیستم.

اشکهایش را پاک کرد. به صورت پدرش که کنارش نشسته بود نگاه کرد. به آرامی گفت: من همیشه افتخار کردم که دختر توام.

سیف اله برگشت و به صورت زیبای دخترش نگاه کرد. دخترش که یک مرد بود. گفت: همون وقتی که مریم گفت یکی از دوستام گفته وایسا بجنگ، من فهمیدم که اون دختر منه... اما نمیدونم چرا گفت اسم دوستم سحره...

فلور خود را به بغل او کشید.

-شاید ترسیده بود...من حالا یه پدر دارم... فقط بارمان گذاشت من مثل یه پرنسس زندگی کنم... حتی بهتر... سیف اله من عاشق بارمان شدم... انگار داره میشه سلطان قلبم... ولی نباید بذارم بشه... اون میگه که نمیشه... من پگاهو دوست دارم... اما پگاه امن نیست... بارمان امنه... بارمان به من آسایش میده... وقتی با بارمان هستم... نمیترسم... از هیچی... اما دیگه مهم نیست... چون من حالا یه پدر دارم... تو رو میکنم سلطان قلبم...

سیف اله در اشکهایش خندید و او را بوسید: تو همیشه پدر داشتی. ولی پدرت احمق بود و به یه مشت نامرد اعتماد کرد. چون نمیتونست تو رو پیش خودش نگه داره. یا حتی تو خونه ش پیش پسرش. من احمق اون لحظه حتی به هویت جعلی فکر نکردم... انقدر هول بودم که فقط میخواستم مادرتو از اون کویر بفرستم بیرون تا بتونه خوب به تو برسه...

فلور سر به گردن او گذاشت و دستش را بالا کشید و آنرا بوسید: ولی حالا برگشتی.

-تو میدونی من آدم کشم؟ ازم بدت میاد؟

-نه.

-من آدمای بی گناهو نمیکشم. کار من کار درستی نیست ولی کاره. یه گوشه ای از این دنیاست. یکی از کارای این دنیاست. من این کاره نبودم ولی نمیدونم چی شد که این کاره شدم. یه پدر خوانده منو کشف کرد. منو تربیت کرد. دوره های سخت... مرگبار... ماموریتایی که همه حس هنریمو کشت... من عکاس بودم... اما انگار همیشه ذهنم برای خلاف بهتر عمل میکرد... حالا خواستم که بازنشست بشم... ولی اونا نمیذارن. میگن اگه بخوام بازنشسته بشم باید بمیرم... میدونی که ما اینجا یکی از قلبای تپنده مواد مخدر دنیا هستیم؟ نمیدونی... بهتره ندونی... هیچوقت به این چیزا فکر نکن... من هیچکسو ندیدم که با چند نظر دیدن بتونه آدمی رو انقدر شبیه خودش نقاشی کنه.

به تابلویش اشاره کرد: تو یه هنرمندی فلورم... همونطور که من زمانی بودم...

او را محکم به بغل گرفت. فلور لیوان مشروبش را از دستش گرفت. سیف اله خندید: انگار این آقا بارمان هیچ محدودیتی واسه فلور من قائل نیست!

فلور لبخند زد: نه... کاری نداره... اون پدرم نیست...

-خوشحالم... که نخواسته باشه... اما فلور... من ترتیب مرتضی رو دادم... یعنی دادم ترتیبشو دادن...

فلور پوزخندی زد.

-اما انگار ناصر خیلی اذیتت کرده... میدم تو زندان کارشو تموم کنن...

فلور به تندی برگشت: نه!

-چرا نه عزیزم؟

-ناصرو بذار واسه من!

سیف اله کمی خود را عقب کشید: چی میگی فلور؟ تو نباید... منم دیگه سالهاست خودمو کشیدم کنار! پول میدم که این کارو واسم بکنن...

فلور جرعه ای نوشید: مرگ واسش کمه... میخوام هر دردی رو که من کشیدم اون بکشه... میخوام همه دردامو بکشه...

سیف اله موهای دخترش را نوازش کرد. به خوبی او را میفهمید: بیا فلور... بذار ازت عکس بگیرم... تو خیلی قشنگی...

فلور با لبخندی بلند شد. سیف اله گفت: برو تو اتاق آخر سمت چپ... من یه آب بزنم به صورتم میام...

سیف اله وقتی برگشت زیباترین تصویری را که تا آن لحظه ممکن بود عکسبرداری کند دید.

فلور برهنه بر زمین دراز کشیده بود و منتظر عکاسش بود. گفت: همه میگن بدن من قشنگه. میخوام لخت عکس بگیرم...

سیف اله به سمت دوربینش رفت: قصه زخماتو برام نگفتی...


 

نوشته شده توسط Saman در جمعه 1387/03/10 ساعت 1:23 موضوع سگ خانه زاد - 140 - 130 | لینک ثابت


سگ خانه زاد - 139

بارمان کنارش روی صندلی نشست: میتونی راه بری؟

-آره. خوبم.

-میدونی چقدر شیشه از پات در اومد؟ تو آخرش خودتو میکشی! چی شده بود؟ هنوزم نمیخوای بگی؟

-نه. امروز دیگه میخوام برم بیرون. حوصلم سر رفت. میرم کلاس نقاشی.

-ولی امروز که کلاس نداری. الآنم دیگه وقت ناهاره... فلور دو روزه چیزی نخوردی...

-آقای ملکزاده هر وقت برم راهم میده... شایدم بیرون یه چیزی خوردم...

بارمان میدانست که ملکزاده همیشه از او استقبال میکند.

-باشه برو. ولی مراقب خودت باش. دیگه هم با مریم کاری نداشته باش.

-دیگه کاری باهاش ندارم. مطمئن باش.

بارمان فکر کرد که حدسش درست بوده است. مریم به فلور گفته که چه کرده و شاید فلور را از خود منزجر کرده بود.

فلور هنوز با احتیاط راه میرفت. هنوز زخمهای کف پایش میسوخت. اما برف سنگینی که میبارید و باعث میشد پاهایش یخ بزنند کمی از دردهایش میکاست. در آتلیه را باز کرد. ملکزاده به استقبالش شتافت: دختر خوب من! خوش اومدی!

-استاد اومدم تابلوی پدرمو ببرم.

ملکزاده رفت تا تابلو را برایش بیاورد: حتماً دخترم! حتماً!

 

فلور از تاکسی دربستی که گرفته بود پیاده شد. این سمت شهر را بلد نبود و ترجیح داده بود ماشینی کرایه کند تا به آنجا برسانتش. پشت در ایستاد: پلاک شانزده. از لای دیوارها که شامل تخته های موازی بودند داخل را نگریست. خودش بود. ماشین سیف اله آنجا بود به همراه یک بی ام و آبی رنگ که او تا آن زمان ندیده بودش. زنگ را به صدا در آورد. تابلو را با دو دست بالا گرفته بود تا خیس نشود. مطمئن شد پلاستیکی که رویش کشیده همه جایش را پوشانده تا برفی که لحظه به لحظه شدیدتر میشد خرابش نکند. باز زنگ زد. زنگ آیفون نداشت و او باید منتظر میماند تا کسی در را بگشاید. پا به پا میکرد. سرما کشنده بود. مثل همان شبی که کنار ماشین بارمان بیهوش شده بود.

در باز شد.

سیف اله آنجا بود.

فلور به سمت او برگشت. مدتی به چشمان او نگاه کرد: من فلورم.


 

نوشته شده توسط Saman در جمعه 1387/03/10 ساعت 1:22 موضوع سگ خانه زاد - 140 - 130 | لینک ثابت


سگ خانه زاد - 138

چقدر نقش بازی کردن برایش سخت بود.

بارمان جرات نکرده بود از اتاق بیرون رود. به فلور گفت: گریه کردی فلور؟

-من... مریم... به زور شوهرش دادن دیگه... ناراحت شدم.

قلب بارمان فشرده شد. مریم چه دروغی به او گفته بود؟ یا فلور داشت دروغ میگفت؟

-مریم چه کارت داشت؟

میترسید مریم با فلورش کاری داشته باشد.

-هیچی. دلش تنگ شده بود.

فلور بی اجازه بارمان بطری اش را برداشت و سر کشید. باید انقدر طاقت داشته باشم که در مستی هم دروغ بگویم.

بارمان چیزی نگفت. شاید مریم حقیقتش را به فلور گفته و فلور اینچنین برآشفته است.

فلور باز نوشید و سرش را به پشتی تکیه داد: بارمان برم پیش حامد؟

-برو عزیزم... چرا میپرسی؟

-نه... نمیرم بارمان... بارمان... بیا...

-کجا؟

فلور بلند شده بود و دست او را میکشی: بیا با من بخواب...

-نه فلور... گفتم این نباید تکرار بشه... دو بار بسه! واسه همه زندگیم بسه!

بارمان درمانده بود. تو چرا به هیچ صراطی مستقیم نیستی؟ فلور بطری شیشه ای را با ضربه به زمین زد. بطری هزار تکه شد. بی پروا برهنه بر آنها راه میرفت. سیلی ای به گوش بارمان زد. فریاد میکشید: من بهت احتیاج دارم! تو منو نخوای من پیش کی برم؟ من پدر دارم؟ من کیو دارم؟ من تو رو دارم! تو از پدر به من نزدیکتری! تو از دوستام به من نزدیکتری! تو منو رد میکنی؟

بارمان با وحشت به رده های خون که زیر پاهایش جاری میشدند نگاه میکرد. او را میپرستید و از چنین پرستیدنی وحشت داشت. او را میخواست به ابدیت وجود و زندگی اش ببخشد تا دیگر با خود چنین نکند. ای کاش میشد از این دنیا بیرونت بکشم. فلور را بغل زد و روی تخت خواباندش: پاهاتو زخمی کردی! باشه!

نمیدانست عصبانی هست یا نه.

میدانست که اینبار اگر مریم را ببیند خفه اش خواهد کرد.

فلور را برهنه میکرد.

و خودش را.

فلور دیوانه وار میگفت: من پدر ندارم!


 

نوشته شده توسط Saman در جمعه 1387/03/10 ساعت 1:21 موضوع سگ خانه زاد - 140 - 130 | لینک ثابت


سگ خانه زاد - 137

-فلور خودم... یه تولدی برات بگم که عین توپ بترکه!

بارمان میتوانست او را اینچنین کنترل کند. قهر و دیوانگی فقط خودش را به زیر میکشاند.