من به هیچ وجه همه جنبه های شخصیتهای داستانهامو از نظر اخلاقی تایید نمیکنم. نه کارهاشونو، نه اخلاق و نه عقایدشونو.
من عشق بیمار گونه بارمان نسبت به فلور و دست و دلبازیهای بی توجهش رو نسبت به فقرا و دختران فراری تایید نمیکنم. پناه بردن بی فکر اونو به الکل تایید نمیکنم. من غرور کثیف فلور رو تایید نمیکنم. بر عکس اونچه فکر کنید من فلور رو دوست ندارم. من از فلور متنفرم. شماهم اگر فلور رو اونجور که من شناختم میشناختید از اون متنفر میشدید. با اینکه فلور موجودی بود که من در کودکی میشناختم و عاشقش بودم و این شخصیت رو از روی اون کودکی که میشناختم ساختم و بزرگ کردم، اما اون ناگزیر تبدیل به موجودی مغرور و کینه ای شد با تفکرات و تصورات و عقاید یه آدم بیمار. شاید این به گونه ای عشق من به فلور باشه که هرگز سعی نکردم اونو ادب کنم و یا به راه راست ببرمش. گذاشتم تا اون خودش باشه، خودش حرف بزنه، خودش نتیجه بگیره، و خودش خودش رو بزرگ کنه. بله. شاید هم من عاشق فلور بودم که گذاشتم اون خودش رو زندگی کنه....
ادامه مطلب رو بخونین...
ادامه مطلب
|
+| نوشته شده توسط
saman در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387
|